خانه پدری

تاکه بودیم نبودیم کسی...کشت ما را غم بی هم نفسی

خانه پدری

تاکه بودیم نبودیم کسی...کشت ما را غم بی هم نفسی

پیرزن و معمار

 

 

گویند چند صد سال پیش، در اصفهان مسجدی می ساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام می دادند

پیرزنی از آنجا رد می شد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: «فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه!»

کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: «چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید.»

در حالی که کارگران با چوب به مناره فشار می آوردند، معمار مدام از پیرزن می پرسید: «مادر، درست شد؟!»

مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: «بله! درست شد! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت.»

کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن به مناره ای که اصلاً کج نبود را پرسیدند. معمار گفت: «اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت می کرد و شایعه پا می گرفت، این مناره تا ابد کج می ماند و دیگر نمی توانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم. این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم!»

نظرات 2 + ارسال نظر
حباب یکشنبه 27 فروردین 1391 ساعت 11:11 http://pakbash.blogfa.com

آقا من کاری ندارم حس فوضولیم (البته ببخشیدا) گل کرده دارم از ف.. میترکم بگین جریان چی بودهع
نه ولش کن راست میگه پسرخاله اختلاف خوب نیست

پسرخاله شنبه 26 فروردین 1391 ساعت 16:49

سلام
استانه تحمل ما بالاست
منتهی تهمت زدن صحیح نیست
این حقایقی بود که من از دل این تجربیات شخصی خودم بدست اوردم
تازه خیلی چیزهایی که میدونم اگر میخواستم بنویسم که الان بالای دار بودم
ولی خب فعلا اختلاف خوب نیست

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد