یارو به طور مداوم کاندیدای انتخابات میشد و رای نمی آورد به خاطر اینکه پیش دیگران کم نیاورد می گفت: " مطمئنا باشید در انتخابات آتی امسال اگر من نیایم پسرم خواهد آمد و مردم به او رای خواهند داد"
بی اختیار یاد حکایتی جالب افتادم که می گفت :
پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت این فرزند توست تربیتش همچنان کن که یکی از فرزندان خویش . ادیب خدمت کرد و متقبل شد و سالی چند بر او سعی کرد و به جایی نرسید و پسران ادیب در فضل و بلاغت منتهی شدند. ملک دانشمند را مؤاخذت کرد و معاتبت فرمود که وعده خلاف کردی و وفا به جا نیاوردی . گفت بر رای خداوند روی زمین پوشیده نماند که تربیت یکسان است و طباع مختلف.
گرچه سیم و زر ز سنگ آید همی در همه سنگی نباشد زرّ و سیم
در همه عالم همی تابد سهیل جایی انبان می کند جایی ادیم
چکار بنده خدا داری شاید پسرش اومد و از پدر پیروی کرد و طرح الحاق تهران به مرودشت رو داد مثل طرح باباش که میخواست کربال رو ملحق کنه به مرودشت
ما هم شدیم بچه تهران
سلام اول اینکه به ما دیگه سر نمی زنید و ازتون گله مندم و دوم اینکه بعضی از مقالات دوستان و ما مثل بیمارستان نیاز به انتشار داشت که انجام ندادید ولی در کل خواند این داستانهای اموزنده و البته پر از نکته و کنایه وبلاگ شما را متمایز کرده است امیدوارم موفق باشید
باسلام. از حسن نظرجنابعالی ممنونیم.